تبليغاتX
پشت دیوار ها

سرم به سوي اسمان بلند كردم

قطره هاي باران  صورت اشك الود مرا مي شست

ابر ها باران هاي  زيبا را به سوي زمين مي فرستادند

درخت ها با نوازش زيباي باد به حركت در امدند

و سر رويشان از برگ هاي زرد پر شده بود

خورشيد از پشت ابر هاي گل الود سرش را بيرون اورد

و زندگي را از خيسي دور كرد

تولدي ديگر در صورت اسمان صورت گرفت

رنگين كماني زيبا چهره ي خود را به رخ اسمان كشيد

در شب اكنون طوري ديگر است

ماه سرسخت و مشوش

بر اين فلك كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است

ابر ها همچون انبوه عزاداران

لحظه ي باريدن دا گويي منتظرند

پشت اين پنجره خاك الود سكوت شب زندادي شده است

و ديگر راهي براي نفس كشيدن  ندارد

شب سياهي كرد و بيماري گرفت

اشك شب بر غمش  سرازير شد

شب با اون سكوت بزرگ خود

و با غرور و خاطره هاي دل نوازش

شروع به گريستن كرد

ما كيستيم كه بتوانيم جلوي غممان را بگيريم

و از غم ها ازرده نشويم

با هر چيز جامي از هزاران جام زندگيمون شكسته خواهد گشت

تا اين كه اخرين ان ها بشكند  و به سوي اسماني ديگر برويم

و سكوت عشق را در انجا ملاحظه كنيم............

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:4 توسط اشکان |


راه مي رفتم ارام ارام

هول و هيجان تمام وجودم را فرا گرفته بود

قدم هايم را سريع تر ورداشتم

ديگه نمي تونستم بشنوم كه بازم غم

لحظه به لحظه بر سرعتم افزوده مي شد

قصد داشتم سريع تر اون ور ماجرا را ببينم

خدا كنه اوني كه فك مي كنم نباشه

با سرعت تمام دويدم كه به پشته ديوار برسم

خدايا چه اتفاقب افتاده است؟

چي مي تونه شده باشه؟

ديگه چي شده ؟

اون قدر اين ديوار طولاني بود كه تمام نمي شد

خسته شدم اي خدا

بوي دود همه جا را گرفته بود

ديگه جلوم نميديدم

پام ليز خورد دوباره افتادم سر جاي اولم

اي خدا اه...اه...اه

دوباره همين راه رو  بايد برم

ديگه خسته شدم

اين دفعه با غرور مي رم

خلاصه رسيدم

ولي چي مي بيني جلوت

باز هم يكي ديگه از درخت هاي ارزوم سوخت

ديگه هيچ درختي ندارم...

 

 

((سرد است

و باد ها خطوط مرا قطع مي كنند

ايا در اين ديار كسي هست كه هنوز

از اشنا شدن

با چهره فنا شده ي خويش

وحشت نداشته باشد؟

ايا زمان ان نرسيده ست

كه اين درياچه باز شود باز باز باز

كه اسمان ببارد

و ابر ها با برخورد زمين را طراوت بخشند

و سر سبزي بياورند

شب را با ارزو سپراندم

صبح از ميان پنجره ديدم

كه ابر ها در اسمان زياد شدند

ولي من هنوز من به ارزوم نرسبدم))

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:52 توسط اشکان |